تبليغاتX
 عشق و انتظار

دزی آمد زرهی دست بدل مازدو رفت                                     حلقه ای بر در این خانه زیبا زدو رفت

خواست دیوانه کند این دل مارا چه عجب                             هان که سوداگر مجنون چه فریبا زدو رفت

 
 
بشکن این قفل قفس را که دیوانه شدم                                   هر دمی را ز بر تو که بیگانه شدم

آب و دانه نخواهم ز تو ای افسونگر                                           بیا بردار دلم را که افسانه شدم
 
 
 
آنکه بر خرمن من آتشی افروخته بود                                  آنکه در کنج قفس بال و پرم سوخته بود

رفت آخر که ز عشقش دیوانه شدم                                    آنکه چشم دل من را به رهش دوخته بود

Hosted by ImageHost.org

کاش بودی تا دلم تنها نبود      تا اسیر غصه فردا نبود.


 

نوشته شده توسط ره یافته در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 10:7 موضوع | لینک ثابت


یا امام رضا

 
ای رئوف !
دلم می خواهد دوباره گوشه ای از خانه ی عشقت مأوا بگیرم،
سر بر دیوار گذارم و به پنجره های ضریحت خیره شوم،
آنگاه با شکوفه های الماسی که از مژگانم می شکفد قصری از توسل
ساخته و به امید اجابتت، مهربانیت را در آ غوش کشم.
تشنه ام ، تشنه ی جرعه ای از آب سقا خانه ات،
 
عزیزا !
جان این میهمان ، شوق سیراب شدن از شراب نابی که از جام دستانت می جوشد را تمنا می کند.
 
بی قرارم ، بی قرار لحظه ی دیدار، لحظه ی تولددوباره ی گنبد طلائیت در قاب انتظار چشمانم .
لحظه ی دق الباب حریم رهاییت با طپش های دل بی تابم .
لحظه ی پر گشودنی که زمز مه های لطیف وصال تا اوج حضورت پرواز می کند که
 
باز دلم هوایی شده ، هوایی حرمت ، هوایی کبوتر شدن در آ سمان بی کران صحن و سرایت ،
 
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا


 

نوشته شده توسط ره یافته در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 11:22 موضوع | لینک ثابت


شفا یافتگان اقا امام رضا

*فرخنده زادروز آفتاب گيتي فروز توس ، خورشيد مرد ولايت عشق ، حضرت ثامن الحجج ، علي بن موسي الرضا عليه السلام را تبريك و تهنيت عرض مي نمائيم *

 

 

امام رضا(ع)

 

ما حد التَّوکل؟ فقال لی : اَن لا تَخافَ معَ اللهِ اَحَداً 


حد توکل چیست؟ حضرت فرمودند: اینکه با وجود خدا از هیچ کس نترسی

لاتدعوا العمـل الصالـح و الاجتهاد فى العبادة اتکالا على حب آل محمد (ص) و لا تدعوا حب آل محمـد(ص) لامرهـم اتکـالا علـى العبـادة فـانـه لایقـبل احـدهـمـا دون الاخر.


مبادا اعمال نیک را به اتکاى دوستى آل محمد(ص) رها کنید، مبادا دوستى آل محمد(ص) را به اتکاى اعمال صالح از دست بدهید، زیرا هیچ کدام از ایـن دو ، به تنهایى پذیرفته نمى شود


 

شفايافته: آندره (رضا) سيمونيان

اهل ازبكستان، مقيم همدان

نوع بيمارى: لال

... پدر چه شوق و شعفى داشت. مادر در پوست خود نمى گنجيد، پس از سالها دورى و فراق قرار بود به ايران برگردند و خويشانى كه شايد هيچ كدامشان را نديده بودند، اينك ببينند. شوق ديدار اين سرزمين را داشتند، آنها راهى شدند از مرز كه گذشتند ديگر سر از پا نمى شناختند، پدر و مادر با شوق جاى جاى سرزمين ايران را به فرزندان نشان مى داد و با ذوقى فراوان از خاطرات دورش تعريف مى كرد.

آن قدر غرق در شعف و شادمانى بود كه اصلاً متوجه تريلى سنگينى كه با سرعت از روبه رو مى آمد نشد و تا به خود آمد صداى فرياد جگر خراش زن و فرزندانش با صداى مهيب برخورد تريلى و اتومبيل او در آميخت.

پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بيمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودى، النا طاقت اين سوگ بزرگ را نياورد و عازم ازبكستان شد. اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت و تصميم گرفت در ايران بماند.

آندره در اثر شدت تصادف قدرت تكلمش را از دست داده بود. آن كه سرنوشت آندره را رقم مى زد پاى او را به منزل زن و مرد جوانى كشاند كه پس از گذشت سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندى نشده بودند.

پدر و مادر جديد آندره براى بهبودى او از هيچ تلاشى فرو گذار نكردند، اما تو گويى سرنوشت او اين چنين رقم خورده بود كه لال بماند. آندره هر روز مشاهده مى كرد كه پدر و مادر خوانده اش بعد از راز و نياز به درگاه خداوند طلب شفاى او را از خدا مى كردند. او هم با دل شكسته اش رو به خدا طلب شفا مى كرد.

سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و در مغازه ساعت سازى مشغول به كار گرديد و بر اثر دردى كه داشت گوشه گير و منزوى شده بود. روزى پدر با چشمانى اشكبار به سراغش آمد و گفت:

ـ درسته كه همه دكترها جوابت كرده اند، اما ما مسلمونا يك دكتر ديگر هم داريم كه هر وقت از همه جا نااميد مى شيم مى ريم سراغش، اگر تو بخواى مى برمت پيش اين دكتر تا ازش شفا بگيرى .

آندره نگاه پر تمنايش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گريان او درهم مغشوش و گم شد. اين اولين بارى بود كه آندره چنين مكانى را مى ديد. هيچ شباهتى به كليسايى كه او هر يكشنبه همراه پدر و مادر و خواهرش مى رفت نداشت. حرم پر از جمعيت بود، همه دستها به دعا بلند بود، پرواز كبوتران بر بالاى گنبد طلايى امام، توجه آندره را سخت به خود جلب كرده بود.

پدر، آندره را تا كنار پنجره فولاد همراهى كرد، بعد ريسمانى بر گردن او آويخت و آن سر طناب را به پنجره فولاد بست. آندره متحير به پدر و حركات و اعمال او نگاه مى كرد و با خود مى گفت اين ديگر چه نوع دكترى است؟ پدر كه رفت، آندره خسته از راه طولانى بر زمين نشست و سر را تكيه ديوار داد و به خواب رفت.

نورى سريع به سمتش آمد، سعى كرد نور را بگيرد، نتوانست، نور ناپديد شد، دوباره نورى آن جا مشاهده كـرد كه به سـويش مى آيـد، از ميان نـور صـدايى شـنيـد، صدايى كه او را با نام مى خواند: ـ آندره! آندره!

بى تاب از خواب بيدار شد، شب آمده بود با آسمانى مهتابى ، حرم در سكوتى روحانى غرق شده بود، خادم پير كمى آن سوتر ايستاده بود و او را مى نگريست.

ساعت حرم چند بار نواخت، آندره دلش مى خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببيند و آن صداى ملكوتى را بشنود، خادم پير به سمت او مى آمد. همان نور بود. آبى ـ سبز ـ سفيد ـ نه نمى توانست تشخيص بدهد، نورى بود به همه رنگها، مرتب به سمت او مى آمد و باز دور مى شد، آندره مانده بود متحير، هر بار دستش را دراز مى كرد تا نور را بگيرد، اما نور از او مى گريخت.
ناگهان شنيد كه از ميان نور صدايى برخاست، صدايى كه از جنس خاك نبود، آبى بود، آسمانى بود، صدا او را به نام خواند: آندره! آندره!

خواست فرياد بزند، نتوانست نور ناپديد شد، آندره دوباره از خواب بيدار شد، همان پيرمرد با تحير به صليب گردنش نگاه مى كرد: تو ... تو مسيحى هستى ! آندره با سر پاسخ مثبت داد.

پيرمرد صليب را از گردن او گشود، با دستمالى عرق را از سر و رويش پاك كرد و بعد سر او را روى زانويش گذاشت و گفت: راحت بخواب. آندره پلكهايش را روى هم گذاشت، خواب خيلى زود به سراغش آمد. باز نورى ديگر اين بار سبز سبز، به خوبى مى توانست تشخيص بدهد.

نور به سمتش آمد و از ميانه آن صدايى برخاست. نامت چيست؟ تكانى خورد. متحير بود شنيده بود كه او را به نام صدا كرده بود. پس دليل اين سؤال چه بود؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدايى ديگر برخاست: نامت را بگو: آندره اشاره به زبانش كرد كه قادر به تكلم نيست.

از ميانه نور دستى روشن بيرون آمد. حالا بر زبان آندره كشيد و گفت: حالا بگو نامت چيست؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت: آن ... آند ... آندر ... اما نتوانست نامش را كامل بگويد.

دوباره از ميان نور صدايى شنيد كه: بگو، نامت را بگو. آندره دهان باز كرد و با صداى مؤكد فرياد زد: اسم من رضاست، رضا ...

رضا همچون بلمى بر امواج دستها مى رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تكه براى تبرك.

نقاره خانه با شادى او همنوا شده بود و مى نواخت، چه معنوى و روحانى چه پر عظمت و جاودانه.



 

نوشته شده توسط ره یافته در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 11:15 موضوع | لینک ثابت


 

 

گناهم چه بوده به جز عاشقی

به جز مهربانی راستی و دلدادگی

گناهم چه بوده که این قلب پاک

اسیری شده در نگاه تو باز

گناهم چه بوده که در آسمان

ندارم امید نگاهی ز ماه

گناهم چه بوده که در روز و شب

دو چشمم بباریده در هر نفس

گناهم چه بوده که در زندگی

شدم عاشق عشق و ویرانگی

گناهم چه بوده که سر گشته ام

شب و روز نظر بر رهت بسته ام

گناهم چه بوده که عاشق شدم

ز دوری به رنگ شقایق شدم

گناهم چه بوده که عشقم تویی

تمام وجودم سراپا تویی

گناهم چه بوده مه دلخسته ام

دلم را به مهرت گرو بسته ام

گناهم چه بوده که عاشق شدم

ز دوری به رنگ شقایق شدم

تصاویر زیبای پاییز


 

نوشته شده توسط ره یافته در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 10:50 موضوع | لینک ثابت


شهادت عای (ع) را به تمام امت شیعه تسلیت عرض میکنم

" تهدّمَت و الله اركانُ الهُدى و انطمست اعلامُ التقى و انفصَمت العروة الوثقى

 
قٌتل ابن عمّ المصطفى (ص) قتلَ الوصیُّ المجتَبی ، قتِلَ عَلیّ المُرتَضی ،
 
قتَله اَشقی الاَشقیاء ... "


 

نوشته شده توسط ره یافته در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 13:46 موضوع | لینک ثابت


مادربزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم

بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم

ببخشید یه چند وقتی نبودم مادر بزرگم فوت کرده بود واقعا چراغ خونه خاموش شد. ساله خوبی نبود واسم .تو یک سال هم بابا بزرگ هم مادر بزرگ خیلی سخته . خدا رحمتشون کنه چقدر واسم گریه کرد اون وقت به بچه ها گفت به من نگن  که واسم گریه کرده سر خاکش تازه دختر خاله هام بهم گفتن.واسه بچم همش میگفت تو گریه نکن خدا باز میده جونی .هر کی ازش سوال میکرد بچه دارم میگفت داشت شانس نداشت.خدای تو رو به بزرگی ماه رمضان ماه قران یه بچه به ما بده تا زندگیم گرم بشه.از همه میخوام واسم دعا کنید .مرسی.


 

نوشته شده توسط ره یافته در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت 15:16 موضوع | لینک ثابت


واسه منم دعا کنید.

دعاى سحرهاى ماه مبارك رمضان

 اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ بَهاَّئِكَ

خدايا از تو خواهم به درخشنده ترين مراتب

بِاَبْهاهُ وَكُلُّ بَهاَّئِكَ بَهِىُّ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِبَهاَّئِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى

درخشندگيت با اينكه تمام مراتب آن درخشنده است خدايا درخواست كنم به همه مراتب درخشندگيت خدايا از

اَسْئَلُكَ مِنْ جَمالِكَ بِاَجْمَلِهِ وَكُلُّ جَمالِكَ جَميلٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

تو خواهم به زيباترين مراتب جمالت با اينكه تمام مراتب جمالت زيبا است خدايا از تو خواهم

بِجَمالِكَ كُلِّهِاَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ جَلالِكَ بِاَجَلِّهِ وَكُلُّ جَلالِكَ

به همه مراتب جمالت خدايا از تو خواهم به باشكوهترين مراتب جلالت با اينكه تمام مراتب جلال تو

جَليلٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِجَلالِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ

باشكوه است خدايا از تو خواهم به همه مراتب جلالت خدايا از تو خواهم به

عَظَمَتِكَ بِاَعْظَمِها وَكُلُّ عَظَمَتِكَ عَظَيمَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

بزرگترين مرتبه عظمتت با اينكه تمام مراتب عظمتت بزرگ است خدايا از تو خواهم

بِعَظَمَتِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَسَئَلُكَ مِنْ نُورِكَ بِاَنْوَرِهِ وَكُلُّ نُورِكَ نَيِّرٌ

به همه مراتب عظمتت خدايا از تو خواهم به نورانى ترين مراتب روشنيت با اينكه تمام مراتب روشنيت نورانى است

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِنُورِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ رَحْمَتِكَ

خدايا از تو خواهم به همه مراتب نورت خدايا از تو خواهم به وسيعترين مراتب رحمتت با اينكه تمام مراتب رحمتت

بِاَوْسَعِها وَكُلُّ رَحْمَتِكَ واسِعَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِرَحْمَتِكَ كُلِّها

وسيع است خدايا از تو خواهم به همه مراتب رحمتت

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ كَلِماتِكَ بِاَتَمِّها وَكُلُّ كَلِماتِكَ تاَّمَّةٌ اَللّهُمَّ

خدايا از تو خواهم به تمامترين كلمات (و سخنانت ) با اينكه همه سخنانت تمام است خدايا

اِنّى اَسْئَلُكَ بِكَلِماتِكَ كُلِّهَا اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ كَمالِكَ بِاَكْمَلِهِ

از تو خواهم به همه سخنانت خدايا از تو خواهم به كاملترين مرتبه كمالت با اينكه

وَكُلُّ كَمالِكَ كامِلٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِكَمالِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى

تمام مراتب كمالت كامل است خدايا از تو خواهم به همه مراتب كمالت خدايا از تو

اَسْئَلُكَ مِنْ اَسماَّئِكَ بِاَكْبَرِها وَكُلُّ اَسْماَّئِكَ كَبيرَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

خواهم به بزرگترين نامهايت با اينكه تمام نامهايت بزرگ است خدايا از تو خواهم به همه

بِاَسْماَّئِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ عِزَّتِكَ باَعَزِّها وَكُلُّ عِزَّتِكَ

نامهايت خدايا از تو خواهم به عزيزترين مقام عزتت گرچه همه مراتب عزتت

عَزيزَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِعِزَّتِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ

عزيز است خدايا از تو خواهم به همه مراتب عزتت خدايا از تو خواهم به حق گذراترين


مَشِيَّتِكَ بِاَمْضاها وَكُلُّ مَشِيَّتِكَ ماضِيَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِمَشِيَّتِكَ

مشيتت گرچه تمام مراتب مشيتت گذرا است خدايا از تو خواهم

كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ قُدْرَتِكَ بِالْقُدْرَةِ الَّتى اسْتَطَلْتَ بِها عَلى

تمام مراتب مشيتت خدايا از تو خواهم به حق آن قدرتت كه احاطه پيدا كردى بدان بر

كُلِّشَىْءٍ وَكُلُّ قُدْرَتِكَ مُسْتَطيلَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِقُدْرَتِكَ كُلِّها

هر چيز گرچه تمام مراتب قدرتت چنين است خدايا از تو خواهم به همه مراتب قدرتت

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ عِلْمِكَ بِاَنْفَذِهِ وَكُلُّ عِلْمِكَ نافِذٌ اَللّهُمَّ اِنّى

خدايا از تو خواهم به حق نافذترين مراتب دانشت گرچه تمام مراتب دانشت نافذ است خدايا از تو

اَسْئَلُكَ بِعِلْمِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ قَوْلِكَ بِاَرْضاهُ وَكُلُّ قَوْلِكَ

خواهم به تمام مراتب دانشت خدايا از تو خواهم به حق پسنديده ترين سخنانت با اينكه همه سخنانت

رَضِىُّ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِقَوْلِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ

پسنديده است خدايا از تو خواهم به حق همه سخنانت خدايا از تو خواهم به حق

مَساَّئِلِكَ بِاَحَبِّها اِلَيْكَ وَكُلُّ مَساَّئِلِكَ اِلَيْكَ حَبيبَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

محبوبترين خواسته هايت پيش تو گرچه همه خواسته هايت پيش تو محبوب است خدايا از تو خواهم به حق

بِمَساَّئِلِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ شَرَفِكَ بِاَشْرَفِهِ وَكُلُّ شَرَفِكَ

همه خواسته هايت خدايا از تو خواهم به حق شريفترين مراتب شرفت با اينكه تمام مراتب آن

شَريفٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِشَرَفِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ

شريف است خدايا از تو خواهم به همه مراتب شرفت خدايا از تو خواهم به حق

سُلْطانِكَ بِاَدْوَمِهِ وَكُلُّ سُلطانِكَ داَّئِمٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِسُلْطانِكَ

ابدى ترين مراتب سلطنت گرچه تمام مراتب سلطنتت جاويدان است خدايا از تو خواهم به حق تمام مراتب سلطنتت

كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ مُلْكِكَ بِاَفْخَرِهِ وَكُلُّ مُلْكِكَ فاخِرٌ اَللّهُمَّ

خدايا از تو خواهم به حق گرانمايه ترين مراتب فرمانرواييت گرچه تمام مراتب فرمانرواييت گرانمايه است خدايا

اِنّى اَسْئَلُكَ بِمُلْكِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ عُلُوِّكَ بِاَعْلاهُ وَكُلُّ

از تو خواهم به همه مراتب فرمانرواييت خدايا از تو خواهم به والاترين مقام بلندت گرچه همه

عُلُوِّكَ عالٍ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِعُلُوِّكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ

مراتب آن والاست خدايا از تو خواهم به همه مراتب بلنديت خدايا از تو خواهم به حق

مَنِّكَ بِاَقْدَمِهِ وَكُلُّ مَنِّكَ قَديمٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِمَنِّكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ

قديمترين نعمتت گرچه همه نعمتهايت قديم است خدايا از تو خواهم به حق نعمتهايت خدايا

اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ آياتِكَ بِاَكْرَمِها وَكُلُّ آياتِكَ كَريمَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى

از تو خواهم به حق گرامى ترين آياتت گرچه همه آيات تو گرامى است خدايا از تو

اَسْئَلُكَ بِآياتِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِما اَنْتَ فيهِ مِنَ الشَّاْنِ

خواهم به حق همه آياتت خدايا از تو خواهم بدانچه در آنى از شاءن

وَالْجَبَرُوتِ وَاَسْئَلُكَ بِكُلِّ شَاْنٍ وَحْدَهُ وَ جَبَرُوتٍ وَحْدَها اَللّهُمَّ اِنّى

و مقام و بزرگى واز تو خواهم به هر شاءن و مقامى جدا و بهر بزرگى جداگانه خدايا از تو

اَسْئَلُكَ بِما تُجيبُنى [بِهِ] حينَ اَسْئَلُكَ فَاَجِبْنى يا اَللّهُ پس هر حاجت كه

خواهم به آنچه اجابت كنى دعايم را هنگامى كه از تو خواهم كه اجابت كنى اى خدا

امام علی


 

نوشته شده توسط ره یافته در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت 15:6 موضوع | لینک ثابت


شکنجه

دلم گرفته اسمون 

نمیتونم گریه کنم 

شکنجه میشم از خودم

نمیتونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها

رو سینه من اومده

اخ داره باورم میشه 

خنده به ما نیومده  

 

 


 

نوشته شده توسط ره یافته در سه شنبه سی ام تیر 1388 ساعت 6:19 موضوع | لینک ثابت


سلامی دوباره

سلام برگشتم با تمام غمام نوشته بودم که با یه کوچلو میام ولی کوچلوم نموند یعنی من لیاقت نداشتم لطفا تو دعاهاتون منو فراموش نکنید همتونو دوست دارم.


 

نوشته شده توسط ره یافته در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 10:17 موضوع | لینک ثابت


سلام

سلام به تمام دوستای عزیزم و ببخشید از نبود وغیبت طولانی .اومدم که باز برم واسم دعا کنید که به سلامتی دوباره حضور شما رو حس کنم.واگه بدی دید حلالم کنید بر میگردم با یه عالمه خبر ویه عکس از یه کوچولو که می خواد از این به بعد جزو دوستان وبلاگ نویسمون باشه. فقط دعا کنید ممنون همتون.دوستون دارم. بای


 

نوشته شده توسط ره یافته در جمعه نهم اسفند 1387 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*