تبليغاتX
 عشق و انتظار

 آمد و تو را با ملافه های درازی برد

که هنوز بوی خواب می دادند

روی ایوان رفته ی جایت را نگاه می کردم

رفته ی پاهایت

که این آخری ها ورم کرده بودند

کبود و ورم کرده مثل ابرها

و در سکوت از نرده های ایوان بالا می رفتند...

پاهای تو گریه می کردند

و غروب روی پنجه های خشک چنارها می رفت

شب روی پنجه های خشک چنارها می رفت

و صبح روی پنجه های خشک چنارها می رفت

رفته ی جایت ماند

خیسی پاهای ابری ات روی زنگار نرده ها

و کلاغی که روزی سه بار روی هره ی ایوان ما می خواند:

باد آمد و تو را با ملافه های دراز ی برد

که هنوز بوی خواب می دادند.

 

 

نامه ی برفی - ورنر آسپنستروم

 

خواهر ِ ایوان ِ آبی رنگ

برای تو نامه ای دارم

نامه ای نوشته شد در برف

با پاسخی به سؤالات بسیارت

(و از برف اند اسب و سواری که

نامه را به سمت درگاه تو می آرند)

 

حقیقت است که عریانی های دشت غمبارند

و شاه در سکوت ِ سرد خود بیدار

به من کوهی بده و پژواکی :

که چشم به شوق افق های باز تر بیمار...

 

خواهر ِ اندوه ِ تو هنوز هم ژرف است:

برجی از پرنده بر این مزارع بلند خواهد شد

و کبوترهای سفید از مه ِ شب عبور خواهد کرد

خاطرات خانه های رویا را

بنا می کنند وچراغ ها رخشان.

 

آنچه از باد گفته ای حقیقت بود

باد همیشه می آزاردمان

کسی صدای پا می شنود کسی صدای انسانی

اما همیشه همان باد روبنده است

 که برف را با برف می آمیزد

روز بلند می شود اما چشم به راهان

انتظارشان را با هم به سر خواهند کرد

بی نوایان بی نوایی شان را

و خفتگان در خواب

قرارهایشان را به یاد می آرند.

 

میان ما گرماست می دانم

هر چند هر دو آدم برفی شده ایم

و آتشی که دست هایمان را به سمت اش دراز کرده ایم هم حتا

شعله ای حقیقی نیست

کسانی که سال ها زیر طاق یخ بودند از موجی

ناگهان فراز خواهند شد

و در جان شان عشقی غریب خواهد ریخت

سرودی شگفت چون نواری از رگ خونی

نمی گذارد که گوش بدارند.

 

خواهر ِ ایوان ِ آبی رنگ

برای تو نامه ای دارم

تا بگویم من اینجا ماندگارم

و سر ِ بازگشت ندارم

من شرابی از برف نوشیدم

به زنی برفی عشق ورزیدم

و از برف اند اسب و سواری که با آنان

نامه را به سمت درگاه ِ تو بوسیدم.

 

 

 


 

نوشته شده توسط ره یافته در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 13:37 موضوع | لینک ثابت


سلام مادرم

سلام بازم شاید یه کم دل گیر باشم دلم واسه همه تنگ شده بازم اون غم قدیمی اومد سراغم بازم یاد عزیزانم افتادم مادرم من دل تنگ توام همش حرف همه که مادرت چه زجری کشید رفت دم رفتن فقط با اشاره می گفتی بچه هام اره بچه هات بزرگ شدن ولی تو طاقت نیوردی داداشم چی بردی چرا اره اونم خسته شده بود رفت.از این همه قصه از این همه درد مامان راستی به خاله گفتیم بابا جون فوت کرده وقتی فهمید خودشو انداخت رو قبر من دلم داشت از تو دلم در می اومد ولی سعی کردم طاقت بیارم ولی نتونستم خودم رو قبر داداش انداختم با تمام وجود داد زدم اخه چرا من  من من . داداشی چرا نمیای به خوابم از غم مردم .اونم با اومدن دوباره زجر منو بیشتر کرد .درد منو بیشتر کرد .بازم اشکام رونه شد من بهت قول داداه بودم اشک نریزم ولی نتونستم همتونو دوست دارم .خدا حافظ


 

نوشته شده توسط ره یافته در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت


بهترین دوست

بهترین دوست

بهترین دوست اون دوستی كه بتونی باهاش روی یك سكو ساكت بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس كنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی.

ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمی‌دونیم،ولی در عین حال تا وقتی كه چیزی رو دوباره بدست نیاریم، نمی‌دونیم چیزی را از دست دادیم.

اینكه تمام عشقت رو به كسی بدی، تضمینی بر این نیست كه اون هم همین كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش، فقط منتظر باش تا اینكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اینطور نشد، خوشحال باش كه توی دل تو رشد كرده.

در یك دقیقه میشه یك نفر رو خرد كرد، در یك ساعت میشه كسی را دوست داشت و در یك روز میشه عاشق شد ولی یك عمرطول میكشه تا كسی رو فراموش كرد.

دنبال نگاه‌ها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون كم‌كم افول می‌كنه دنبال كسی برو كه باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یك لبخند میشه یه روز تیره را روشن كرد. كسی را پیدا كن كه تو را شاد كنه.

دقایقی توی زندگی هستن كه دلت برای كسی اونقدر تنگ میشه كه میخوای اونو را از رویات بیرون بكشی و توی دنیای واقعی بغلش كنی.

رویایی رو ببین كه میخوای. جایی برو كه دوست داری. چیزی باش كه میخوای باشی. چون فقط یك جون داری و یك شانس برای اینكه هر چی دوست داری انجام بدی.

آرزو می‌كنم به اندازه كافی شادی داشته باشی تا خوش باشی، به اندازه كافی بكوشی تا قوی باشی، به اندازه كافی اندوه داشته باشی تا یك انسان باقی بمونی و به اندازه كافی امید تا خوشحال بمونی.


همیشه خودتو جای دیگران بگذار، اگر حس میكنی چیزی ناراحتت میكنه، احتمالاً دیگران را آزار میده.

شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها رو ندارن، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن.

شادی برای اونایی كه گریه می‌كنن و یا صدمه می‌بینن زنده است. برای اونایی كه دنبالش میگردن و اونایی كه امتحانش كردن. چون فقط اینها هستن كه اهمیت دیگران رو تو زندگیشون میفهمن.

عشق با یك لبخند شروع میشه، با یك بوسه رشد میكنه و با یك اشك تموم میشه. روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده، شكل میگیره. نمیشه تا وقتی كه دردها و رنجها را دور نریختی، توی زندگی به درستی پیش بری.

وقتی به دنیا اومدی، تو تنها كسی بودی كه گریه می‌كردیو بقیه می‌خندیدن. سعی كن یه جوری زندگی كنی كه وقتی رفتی، تنها تو بخندی و بقیه گریه كنن.


 

نوشته شده توسط ره یافته در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 14:44 موضوع | لینک ثابت


راهب وروسپی

راهبی در نزديکی معبد زندگی می کرد. در خانه رو به رويش، يک روسپی اقامت داشت. راهب که می ديد مردان زيادی به آن خانه رفت و آمد دارند، تصميم گرفت با او صحبت کند.
زن را سرزنش کرد: "تو بسيار گناهکاری. روز و شب به خدا بی احترامی می کنی.چرا دست از اين کار نمی کشی؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی؟"
زن به شدّت از گفته های راهب شرمنده شد و از صميم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشايش خواست. همچنين از خدای قادر متعال خواست که راه تازه اي برای امرار معاش به او نشان دهد.
امّا راه ديگری برای امرار معاش پيدا نکرد. بعد از يک هفته گرسنگی دوباره به روسپيگری پرداخت.
امّا هر بار که بدن خود را به بيگانه اي تسليم می کرد، از درگاه خدا آمرزش می خواست.
راهب که از بی اعتنايی زن نسبت به اندرز او خشمگين شده بود، فکر کرد: "از حالا تا روز مرگ اين گناهکار می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند."
و از آن روز کار ديگری نکرد جز اينکه زندگی آن روسپی را زير نظر بگيرد. هر مردی که وارد خانه او میشد، راهب هم ريگی بر ريگ های ديگر می گذاشت.
مدّتی گذشت. راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت: "اين کوه سنگ را می بينی ؟ هر کدام از اين سنگ ها نماينده يکی از گناهان کبيره ايست که انجام داده اي، آن هم بعد از هشدار من. دوباره می گويم: مراقب اعمالت باش!"
زن به لرزه افتاد. فهميد گناهانش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت، اشک پشيمانی ريخت و دعا کرد: "پروردگارا ! کی رحمت تو مرا از اين زندگی مشقّت بار آزاد می کند؟"
خداوند دعايش را پذيرفت. همان روز، فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته مرگ به دستور خدا، از خيابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد.
روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت، امّا شياطين، روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب ديد که چه بر روسپی گذشته است و شکوه کرد: "خدايا ! اين عدالت است ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام، به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده، به بهشت می رود !"
يکی از فرشته ها پاسخ داد: "تصميمات خداوند همواره عادلانه است. تو فکر می کردی که عشق خدا يعنی فضولی در رفتار ديگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی، اين زن روز و شب دعا می کرد
روح او، پس از گريستن، چنان سبک می شد که می توانستيم او را تا بهشت بالا ببريم. امّا آن ريگ ها چنان روح تو را سنگين کرده بودند که نتوانستيم تو را بالا ببريم."

از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها  "-اثر پائ

ولو کوئليو

حکایت زن وخداوند

روزی روزگاری زنی در کلبه­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده­اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه­ات راه ندادی!

آن کس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق  من آمده باشد . رهگذري بود که روي  برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت و و صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد : دوستت دارم . . . ما لحظات را سپري کرديم  تا به خوشبختي برسيم دريغ که خوشبختي لحظاتي بود که سپري کرديم
 


 

نوشته شده توسط ره یافته در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 14:41 موضوع | لینک ثابت


چند دقیقه نیش خند نخند مسواک نزدی دهنت بو میده

ميگن فردا ساعت 4 خوشگل‌ها رو مي‌گيرن تو رو خدا بيرون نرو نمي‌گيرنت ضايع مي‌شي

می دونی بهترین یونجه مال کجاست؟ نمی دونی؟ مهم نیست می رم از یه خر دیگه می پرسم

5 روش آدم شدن: ...... ...... ...... ...... کنجکاو نشو، تو آدم بشو نیستی!

شنيدم از شباهتت با يه هنر پيشه سوء استفاده ميكني و به مردم امضاء ميدي ..... اونم جاي كي !!!!!!.... حيفه نون

بلوتوث قلبت رو روشن کن می خوام تمام وجودم رو برات ارسال کنم. ... ... ... هه هه! ویروس داشت! الان می میری!

سی ان ان... ای بی سی... الجزیره... العربیه... شبکه خبر... همه تایید کردن که تو اسکولی!

 

اگه گفتی 5شنبه شب بعد از ساعت 12 چی می شه؟ ... ... ... هه هه! خوب معلومه دیگه! جمعه می شه!

 

tavalode man

 

 

 


 

نوشته شده توسط ره یافته در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 9:45 موضوع | لینک ثابت


رمضان

ســـلام بر رمــضان

 

سلام بر ماهی كه روزها بر آن فخر نفروشند و سرافرازی نكنند!

 ماه سرافرازی روح و خاكساری تن، ماه دست های خواهش بر آستان نیایش .

روضه رمضان، بهار جانهاست و طراوت ایمانها. دل از عطش دیدار بی تاب است و جان از چشمه سار نیایش، سیراب!

 دست ها پیچك سبز دعاست و چشمها چشمه شوق.

رمضان، روح سبز پرهیزگاری است و دست دوست بر شانه های عاشق روزه داران است.

روزه، شكر است و ذكر، و رمضان دعا و دعوت است و روح و رحمت!

"ماهی كه آغازش مهر، میانه اش آمرزش و پایانش رهایی از آتش است."

الهی! مهربانی كن بر ما كه خواستاران صادق توییم و از در عنایت و احسان درآي.

 


 

نوشته شده توسط ره یافته در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 8:25 موضوع | لینک ثابت


به دادم برس

به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته

نپرس از دوري كي نپرس از چي گرفته

 

منو دريغ يك خوب به ويروني كشونده

عزيزمه تا وقتي دل تو سينه مونده

 

تو اين تنهايي تلخ منو يك عالمه ياد

نشسته روبه رويم كسي كه رفته بر باد

 

كسى كه عاشقانه به عشقش پشت پا زد

براي بودن من به خود رنگ فنا زد

 

چه درديه خدايا نخواستن اما رفتن

براي اون كه سايه س هميشه رو سر من

 

كسي كه وقت رفتن دوباره عاشقم كرد

منو اباد كرد خودش ويرون شد از درد

 

به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته

نپرس از دوري كي نپرس از چي گرفته

 

به اتش تن زدو رفت تا من اينجا نسوزم

با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم

 

هنوز سالار خونست پناه من دستاش

سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش

 

به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته

نپرس از دوري كي نپرس از چي گرفت

 

Beating Heart


غمی پنهان کنم من

غمی پنهان کنم در دل چو غم خواری نیابم من!

غمی از درد.غمی از رنج.غمی از هجر آن یار سفر کرده

خدایا!من نمی دانم که این غم در دلم از چیست؟

خدایا!من نمی دانم که این غم را مجازات کدامین معصیت دانی؟

ولی آموختم من از مریدانت که می گفتند:

که یک غم در دل بنده اگر پیدا شود روزی

بود لطفی ز یزدانش

که این سان جلوه گر باشد

اگر چه ظاهرش غمناک ولیکن باطنش شیرین!

همانطوریکه در بادام بود مغزش ناپیدا!

همانطور در دل این غم بود صدها پیام از یار!

به شرطیکه منیت را همان دم در دلت خاموش گردانی

کنی چشم دل از عشق درون روشن

بیاور قطره اشکی برای پاکیت ای دوست

که آن معبود یکتای سراسر لطف بی همتا

که مهرش می کند مجنون صحراگرد بیمارت

بشوید از دلت ظلمت

بسازد قصر ایمانی

که محو آید ز دل این غم

که گویی در دلت هرگز نبودست غم..........

اینم تقدیم به داداشم که چند شبه امد به خوابم .از چی نگرانی داداش اره اون که گفتی سپردمش دستت .عیبی نداره من که بچه نیستم بزرگ شدم اون ابجی کوچلو نیستم .تو ناراحت نباش سلام منو برسون به مامان دلم تنگ واسه این که کسی ندارم باهاش حرف بزنم همه رفتن از پیشم مواظب خودت باش .


 

نوشته شده توسط ره یافته در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 12:29 موضوع | لینک ثابت


هادی ساعی

 سپاس و دورود مخصوص خالق یکتا.

در پناه حضرت مهدی سرافراز باشی قهرمان ایران همیشه سربلند من

تبریک این قهرمانی موفق  موئید باشید


 

نوشته شده توسط ره یافته در یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 15:12 موضوع | لینک ثابت


ماجرای یک چت

ماجرای یک چت !!!

پسر : سلام.خوبی؟مزاحم نیستم؟
دختر: سلام. خواهش می کنم.?

پسر : تهران/وحید/۲۶ و شما؟
دختر‌: تهران/نازنین/۲۲

پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگ منم نازنینه.

دختر: مرسی!شما مجردین؟
پسر: بله. شما چی؟ازدواج کردین؟

دختر: نه. منم مجردم. راستی تحصیلاتتون چیه؟

پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT اَمِریکا دارم. شما چی؟

دختر : من فارغ التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.

پسر: wow چه عالی!واقعا از آشناییتون خوشحالم.

دختر : مرسی. منم همین طور. راستی شما کجای تهران هستین؟

پسر: من بچه تجریشم. شما چی؟

دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجریش می شینین؟

پسر: خیابون دربند. شما چی؟

دختر : خیابون دربند؟ کجای خیابون دربند؟

پسر : خیابون دربند. خیابون…… کوچه……پلاک….شما چی؟

دختر: اسم فامیلی شما چیه؟

پسر: من؟ حسینی! چطور؟

دختر: چی؟وحید تویی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی.!مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟

پسر : اِ عمه ملوک شمائین؟چرا از اول نگفتین؟راستش! راستش!دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده…. آخه می دونین………..

دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟می دونم به فریده چی بگم!

پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین!اگه بفهمه پوستمو میکّنه!عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمی گم!

دختر:‌ او و و و م خب! باشه چیزی بهش نمیگم.دیگه اسم فریبرزو نیاریا!راستی من باید برم عمو فریبرزت اومد. بای

پسر: باشه عمه ملوک! بای……


 

نوشته شده توسط ره یافته در یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 15:9 موضوع | لینک ثابت


جون ميکنيم تو زندگي , حس ميکنيم که زنده ايم


جوونيها رو باختيمو , فکر ميکنيم برنده ايم


نشون ميديم که کوهيمو , هيچکي حريفمون نشد


کوه شدن اختياري نيست , زندگي مهربون نشد


تا يک شکسته ميبينيم , واسش چه اشکا روونه


خودمونم خوب ميدونيم , که از دل تنگمونه


دل ميشکنيم ميسوزونيم , اصلا مهم نيست واسمون


اما تا مارو ميشکنن , ميناليم از دست زمون

 

***



ظاهر کارم که شده , قهقهمون به آسمون


کلي برو بيا داريم , اما چقدر بي همزبون


گول ميزنيم خودمونو , به آبو رنگ زندگي


عاشقيرو ميخوايم ولي , براي رفع خستگي


به سادگي دل ميديم , به سادگي دل ميکنيم


واسه يه لحظه دلخوشي , به هر دري در ميزنيم


روز و شبامون ميگذره , بي خبر از دل پير شده


يادش بخير جووني رو , وقتي ميگيم که دير شده

 

 

 


 

نوشته شده توسط ره یافته در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 17:33 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*